طرف زمینشو فروخته بعد بازنشستگی از روستا اومده واحد بالایی ما. مثل اسب راه میره بالاسرمون، اذان گوشیش تا ته زیاده و دم پنجره نماز میخونه! دیروزم کله سحر زنگ زده ماشینتونو بردارید میخوام برم سر باغ. کیرم تو اون سیستمی که تو معلمش بودی، گمشو برو همونجا که بهش تعلق داری حیوون.
چرا آدما نمیتونن متوجه بشن که شلوغم؟خستم. خودم، ذهنم، جسمم همه چیم. گاهی شام و ناهار هم فرصت نمیشه بخورم. خوابم بهم ریخته، ذهنم نامرتبه، کار و زندگی شخصی شلوغ. همه هم ازم توقع دارن. یکی میگه بریم گیم نت، یکی میگه تکست نمیدی یکی میگه فلان چیز رو فراموش کردی. واقعاً کم آوردم.
از بس تو شرکت ایمیل میزنم که مدام در حال وارد کردن To و Ccام. مثلاً میگم امروز آب خوردم و از نظر هیدارته شدن این تسک انجام شد، جهت Align بودن و سینک شدن دیتای بدن :))
امشب عشق بچگیمو تو عروسی پسرداییم دیدم، از همسرش فکر کنم جدا شده بود و یه پسربچه ۷ ساله داشت. دلم براش ضعف رفت بس که نگاهش کردم، نمیدونم اصلاً منو یادش بود یا نه.