صدای تیر های اون دو شب جدی برای من مشکل روانی ایجاد کرده.
توو سکوت نشستم یدفعه صدای تیر گوشم رو کر میکنه.
مثل از جنگ برگشته ها شدم.
اینکاره هاش میدونن که:
شراب با پاستا، ویسکی با کباب، ودکا با لیمو، عرق سگی با داریوش و آبجو هم با شکم تخت دختر خوشگل بهترین ترکیبه.
بنظر من بازو عضله اورریتدیه.
هیچ عضله ای اندازه سرشونه بدن رو زیبا نمیکنه.
ساختن سرشونه هم خیلی سخت تره.
همین الان یکی از این پرچم به کونا با پرچم و زنش و 3 تا بچه رو موتور داشتن پرچم میچرخوندن.
تصادف کردن و فک کنم همشون بگا رفتن.
آخی ناراحت شدم:)))
سکس در جهان اول خیلی اتفاق خاصی نیست.
دوتا انسان وقتی خودشون احساس کنن میخوان انجامش میدن.
اینجا انگار غول مرحله آخره.
زن ها فکر میکنن قراره چیزی از دست بدن و مرد ها فکر میکنن قراره چیزی رو فتح کنن.
یک جوری تقلا میکنن براش که آدم خجالت میکشه.
هرچند اینم تقصیر ج.ا عه.
یکی از چیزهایی که همیشه باعث شد من به تنهایی عادت کنم عدم حضور به موقع بود.
همیشه آدم هایی که دوس داشتم پیشم باشن به وقتش نبودن(شاید همیشه هم مقصر نبودن)
یه وقتایی اومدن که من دیگه عادت کرده بودم به نبود ادما.
یکی از یاران حلقه🧙♂ retweeted
کاش زندگی بهم جایزه بده. دستاورد نه، نتیجه زحمات نه، جایزه میخوام، جایزه بادآورده.
شما که غریبه نیستید.
آخر شبا یدفعه به سقف خیره میشم و به خودم میگم یعنی واقعا قراره اینجوری تموم شه؟
واقعا حسرت وطن رو دلمون میمونه؟
شروع میکنم به غصه خوردن، اما سخت ترین بخش ماجرا اینه که من هنوز کامل نا امید نیستم.
بعضی وقتا درد امید بیشتر از نا امیدیه.
قبلا باحال تر بودم
الان اینجوریم که:
دیره نمیام، شکر نداشته باشه، قراره برم باشگاه نمیتونم بیام، این غذا پروتئین نداره، ولش کن بابا شلوغه.
اینکه دخترا گیر پسرای بد یا کاربلد میافتن چیز عجیبی نیست.
انقدر مکانیزمای مغزی و احساسی عجیبی دارن که از عهده ی پسرای ساده و خونگی برنمیاد.
همزمان هم با آدم حروم زاده حال نمیکنن.
جیکوب الوردی ای میخوان که نجم الدین شریعتی باشه.
واقعا هنر میخواست انتخابات رو به یه مشت مسلمونِ سیاه پوستِ گی ببازی و در عرض چند ماه از عمو ترامپ به کله زرد مادرجنده تغییر کاربری بدی.






