هر روز دارم زور میزنم اندک نوری رو که توی وجودم مونده، روشن نگه دارم. به معنای واقعی کلمه، آگاهانه براش تلاش میکنم. همزمان سعی میکنم تمام زندگیم به آینده گره نخوره، با فکر کردن به گذشته به هم نریزم، از حال ناامید نشم و اضطرابم رو هم مدیریت کنم. قرار نبود اینقدر سخت باشه.
این موضوع هم ناراحتم میکنه که خیلیها با وجود اینکه لایق و عاشق والد شدن هستن، احتمالا هیچوقت بهخاطر شرایط موجود و مسئولیتپذیریشون نمیتونن این تجربه رو داشته باشن.
این یهویی از تو خالی شدن رو نمیشه درست کرد؟ یعنی چی که داری تلاش میکنی برای زندگیت قدم برمیداری، بعد یهو یه موج پوچی میاد سراغت و با خودت میگی: خب که چی؟
به نظرم اونقدری که باید، قدردان پنجرههای دوجداره نیستیم. من بهشخصه از خالق این محصول بینظیر متشکرم.
یکی دو هفته وقت دارم تا قبل از هجوم پیاماس و پریود، یه سری کارها رو شروع کنم. دیر بجنبم، از دستم رفته.
توی خیلی از مسائلی که شاید فقط خودم متوجهشون بشم، بهتر شدم؛ چه درونی و چه بیرونی. گاهی به خودم میگم چی شد که بهتر شدم؟ میبینم آدمها و تجربههایی که داشتم. آدمهایی که باهاشون در ارتباطیم، خیلی زیاد میتونن رومون تاثیر مثبت یا منفی بذارن و زمینهی رشدمون رو فراهم کنن. خیلی.
از یاد گرفتن چیزهایی که هیچ ایدهای ازشون ندارم خوشم میاد. از یاد گرفتن چیزهایی که یه ایدهای ازشون دارم هم خوشم میاد. اصلا از یاد گرفتن خوشم میاد. نمیدونم تا کی این heuristic بودن و ambiguity-tolerant بودن در من جفتوجور میمونه، ولی امیدوارم بتونم تا جایی که میشه حفظش کنم.
استادمون داشت درس میپرسید از یکی از بچهها، خیلی طول کشید جواب بده، بعد از اینکه جواب داد گفت «بالاخره تونستی یه جمله متولد کنی، زایمان سختی هم داشتی.» :))
نشستی داری کارهاتو میکنی، یهو وسطش با خودت میگی ما خیلی گناه داریم، خیلی حیفه اگه نشه. کاش بشه، کاش برسیم.
دائمالاسترس retweeted
سلام به همه!
به خاطر شرایط جالب مملکت من واقعاً کفگیرم خورده تهِ ته دیگ؛
این روزها برای پذیرش پروژههای جدید ترجمه در دسترسم و خوشحال میشم اگر کاری داشتید یا کسی رو میشناختید که به خدمات ترجمه نیاز داره، من رو معرفی کنید.
۱/۱


