یکی از مشمئزکنندهترین حرفها اینه که زیر عکس کسی که مبتلا شده به بیماری بنویسی: «این چرا این شکلی شده». تو چطوری انقدر نفهم شدی؟مغز تو کی اینطوری معیوب شده؟
به هر کسی فکر میکنم یا از دنیا رفته یا مهاجرت کرده. حس میکنم زندگی اون سالها شبیه یک مهمونی بود، حالا خیلی وقته مهمونی تموم شده و ما تو تاریکی نشستیم.
رفته بودم سونوگرافی و بار دیگه شاهد رفتار بیادبانه و نگاه از بالا به پایین قشر پزشک بودم. وسط سونوگرافی یک سؤال پرسیدم و گفت اینجا فقط من سؤال میپرسم نه تو. چند ساعته که برگشتم و دارم خودم رو سرزنش میکنم که چرا سکوت کردم و جوابش رو ندادم.
روزانه کیلو کیلو و خرمن خرمن حرص میخورم ولی خوبیش اینه که به قول فروغ:
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای نام و ننگ.
مدتهاست نمیخوام در جریان چیزی باشم اما در جریان همه چیز هستم. سخته این روزها در جریان نباشی حتی اگر خودت نخوای. من اخبار رو دنبال نمیکنم اما اخبار بدجور دنبالم میکنه.
دوتا از برگهای گیاه زرد شده بود، براش سونات مهتاب بتهوون رو پلی کردم. اومدم دیدم چند تا از برگهاش افتادند. احساس میکنم همیشه حساسترین و زودرنجترین گیاههای ممکن رو برای خرید انتخاب میکنم، هیچوقت هم سلیقهی موسیقیشون رو درک نکردم.
تلویزیون داشت قصههای جزیره رو نشون میداد یادم افتاد بچه بودم چقدر دلم میخواست تو جهان سریال زندگی میکردم. خونهها با کاغذ دیواریهای گلدار، میزها و بوفههای چوبی، ظروف چینی، قاب عکسهای خانوادگی. لباسهای آستین پفدار، سنجاق سینه و از همه مهمتر اون فانوس دریایی.