اضطراب اجتماعی برای من در حد یه افسانهست. گاهی قبل از اینکه مغزم فرصت پردازش موقعیت رو پیدا کنه، خودمو وسط مکالمهای میبینم که اصلا قرار نبوده شکل بگیره.
+بیا بریم یه جای جدید.
‐کجا؟
+بیا بریم دیگه. تو به من اعتماد نداری؟
-نه. تو تصمیمای عجیب غریب زیاد میگیری.
از آدمایی که وسط تعریف کردن یه داستان، جزئیات کاملا بیربط ولی دقیقی رو یادشون میاد خوشم میاد. مثلا اینکه هوا اون روز ابری بوده یا طرف ماگ آبی دستش بوده یا لباسش راهراههای سفید داشته.

































